{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P4

*راوی ویو* (ا.ت: _ کوکی: +)
+چرا؟
_کوکی ببین ... اونجوری نیست که فکر میکنی ... اون فقط دوستمه خب؟ من هیچ حسی راجبش ندارم .
کوکی از جاش بلند شد و روبروی ا.ت وایساد و توی چشماش نگاه کرد . چشاش پر اشک بودن ولی جلوشونو گرفت تا غرورشو زیر پا نزارن
+اگه فقط یه دوست بود چه لزومی داشت بهم دروغ بگی؟ اگر به خودم و خودت اعتماد داشتی چرا نگفتی با دوستت میری ؟ اونم یه پسر؟
_ فکر کردم تو باورم نمیکنی ... اون دوست دوران بچگیمه و نمیدونستم واکنشت چیه اگه فک کنی که بهش حس دارم ...(*سرشو میندازه پایین)
+ ولی تو دوسش داری ا.ت
_چ..چی؟
+خودت گفتی ... گفتی البته که دوستت دارم
_نه کوکی به خدا اون یه دروغ بود ... من عاشقش نیستم ... حتی اگه دوسش داشته باشم ، که ندارم ، قطعا به اندازه ی تو نیست ... باور کن ... یه دروغ قشنگ بود...
+دروغ بود؟ .... (*بغض) تو همیشه انقدر راحت دروغ میگفتی؟ به همه؟ حتی من؟ حتی به دوست دوران بچگیت؟
_ نه ...اینطور نیست ... حس من نسبت بهت واقعیته ... تو فرق میکنی (گریه*)
+ تموم این سال ها همینو گفتی ، با همین صدا و همین نگاه... و همشون دروغ بودن ... یه مشت دروغ قشنگ ...(*بغض و یکم حرصی)
_(توی ذهنش: نمدونم چی بگم . میتونم قاطعیت رو توی صداش حس کنم. اون تصمیمشو گرفته .... نه نمتونم بزارم اینجوری تموم شه ... من بدون اون نمیتونم) باور کن از ته قلبم دوستت دارم و همیشه داشتم . لطفا ترکم نکن من تنهایی نمیتونم(*گریه)
+ (توی ذهنش: پس برای همین بازیگر خوبی هستی .... راحت دروغ میگی ولی من دیگه قول نمیخورم... تو همیشه هر وقت توی مهمونی ها میخندیدی در عرض یک صدم ثانیه تبدیل میشد به گریه. حیف که نمیتونم روی گریش کنترل داشته باشم... با اینحال میخوام همیشه شاد باشه)
ا.ت سرشو انداخته بود پایین و گریه میکرد . کوکی دستشو آروم روی سر ا.ت گذاشت و نازش کرد . آروم دم گوشش گفت: ببخشید اگه نتونستم کاری کنم واقعا خوشحال باشی ... پس فردا وقتی یکی قلبتو شکوند رفت ... میفهمی چه خنجر هایی تو قلبم فرو رفت... من آدم وحشتناکیم که باعث شدم گریه کنی نه؟ .... نگران نباش دیگه لازم نیست بخاطرم گریه کنی چون دیگه قرار نیست منو ببینی... ا.ت ازت میخوام خوشحال باشی حتی اگه من نباشم ... امیدوارم روزی بتونی کسی رو پیدا کنی که واقعا عاشقش باشی ولی ظاهرا اون ینفر من نیستم ... معذرت میخوام ولی این عشق دروغینه
کوک اینو گفت و از کنار ا‌.ت رد شد و از خونه بیرون رفت . گریه ی ا.ت شدت گرفت و روی زانوش افتاد و گریه میکرد ...

(پایان فلش بک*)

*ا.ت ویو*
از اون روز ۳ روز میگزره و من احساس میکنم مردم . فقط یک جسم بدون روح درحال حرکتم. ولی نمیتونه تا ابد اینجوری بمونه . از اون شب نه بهم زنگ زده نه پیام داده نه هیچی .‌. اون حتی نگاهشم ازم میدزده ... چطور این اتفاق افتاد؟ ... نه ا.ت تو نباید دیگه بهش فکر کنی... اون رفته . الان خوشحاله و تو هم همینو میخواستی... منم باید برم پارک قدم بزنم تا حال و هوام عوض شه...

(توی پارک*)
*ویو ا.ت* داشتم قدم میزدم... الان هوا خیلی خوبه ولی فکر کنم قراره بارون بباره .... یه نیم ساعتی میشه که اومدم ... باید تا ۱۰ دقیقه ی دیگه برم وگرنه موش آب کشیده میشم... ای وای .... نباید الان اینجا باشم .... این نزدیک ترین پارک به خونمونه.... ینی الان شده خونه ی کوکی ... از اون شب دیگه اونجا نمیرم ... وایسا اون کوکه؟ داره چیکار....؟


ادامه دارد...
i know . خیلی چرت و بی معنی شد ولی احساسی ترین صحنش پارت بعده😉🤭😁
دیدگاه ها (۱)

{بیدان} {ویلون}

🥲❤️‍🩹

{بیدان} {ویلون}

پاریس ، همین الان:🤩

کوک : ا. ت من بهت دروغ گفتما. ت : چی؟یعنی چی؟کوک :.......ا....

عشق زیر نور ماه | قسمت 7

پارت ۷::ددی مافیای من::ا/ت: تهیونگ من دیگه نمیخوام انکار کنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط